تبليغاتX
فندقی خان و بادوم خانوم
فندقی خان و بادوم خانوم

you can take my breath away...


سه شنبه 1/10/88 یه گردش خوب بی هدف

به پیشنهاده حسام امروز رو به خاطر اینکه تا دو هفته همدیگرو نمی بینیم رفتیم بیرون

البته مثل همیشه بی هدف

چون حس می کنم این کنار هم بودن که خیلی رو حیمون رو عوض می کنه و اینکه کجا بریم زیاد مهم نیست

اول از همه رفتیم دانشگاه حسام آمد ایستگاه اتوبوس دنبالم یه مقدار تو دانشگاه چرخیدیم و صبحونه خوردیم و حدودای ساعت 9 بود که تصمیم گرفتیم بریم بیرون

به حسام گفتم که بیا سر راه بریم فرم تائیدیه تحصیلی رو که 3 سال پیش باید می گرفتیم بگیرم

رفتیم دفتر پستی و فرمها رو تحویل دادم و کارارو انجام دادم

خیالم راحت شد .اینقدر این کار رو عقب انداخته بودم که دیگه فکر کنم دمه فارغ التحصیلی به این گیر میدادنو ما باید اسیر این دانشگاه می موندیم

بعدش گفتیم کجا بریم کجا نریم تصمیم شد بریم انقلاب ( آخه نذر انقلاب داریم )

از اونجا هم قدم زنان رفتیم به طرف ولیعصر

تو راه رفتیم کافه فرانسه و به یاد ایام یه شیرینی و شیرکاکائو خوردیم

دم در که آمدیم بیرون دیدیم یه خانومی نشسته و یه سری کار با خمیر گل چینی درست کرده

دلم براش سوخت آمدم برم حسام گفت بیا یه چیزی ازش بخر ( حسام از من بدتره )

رفتیم ازش بخریم دیدیم خانومه بیچاره نمی تونه حرف بزنه و با زبان اشاره به ما گفت که اینارو خودش درست می کنه

یه برگ که روش دو تا کفشدوزک داشت ازش خریدیم

راه افتادیم رفتیم تا چهار راه ولیعصر و یه مقدار تو پارک دانشجو نشستیم و حرف زدیم و درد دل کردیم

اگه تو هفته کمتر از 8 روز باهم حرف بزنیم مریض می شیم ما

بعدش دوباره برگشتیم انقلاب می خواستم برم گیشا یه مقدار بچرخم اما از اونجایی که ساعت 4 حسام سعادت آباد کلاس داشت رفتیم صنعت و اونجا از هم جدا شدیم

خیلی خسته شدم ولی روز خیلی خوبی بود

یه تقویت انرژی برا دو هفته دوری بود


پ . ن. امروز که رفته بودیم تو پارک دانشجو دیدیم یه مسجدی کنارش هست گفتیم نماز رو همین جا بخونیم

اون آقایی که بین دو تا نماز صحبت می کرد می گفت که از چشای حضرت عباس و گلوی امام حسین نور می آمده  جوری که وقتی تو تاریکی می نشستن امام حسین می گفته بیان از این نور استفاده کنین

حسام می گفت این چیزا چیه این میگه مگه امام حسین چراغ قوه بوده؟ نور یه چیزه مجازیه


سه شنبه 1 دی1388  توسط بادوم  |

 

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!

خیلی وقته دلم می خواد بیام و بنویسم و یا ویبلاگو آپ کنم ولی دستم نمی کشه

نمی دونم چرا؟

حسام هم خیلی بم میگه اینطوری نباش چون کم کم به بی حالی عادت می کنی

ولی دست خودم نیست

شرایط و اوضاع خوبه ولی من ذهنم خیلی درگیره

یکی از علتایی که دیگه نمی خوام وبلاگو آپ کنم اینه که به قول سانیا محدودیت داره و آدم نمی تونه واقعا اونچه تو دلشه رو بنویسه

یه جورایی خودسانسوری میاره

هرچند اونقد وبلاگ رو آپ نکردم که دیگه هیچ کس بش سر نمی زنه

خودمم خیلی وقته شدم یه خواننده خاموش و نظری تو وبلاگا نمی دم

شاید این حسو حالم نشونه های شروع یه افسردگی باشه

آخه قبلنا خیلی پر انرژی بودم و یکی از کارای بسیار مورد علاقم آپ کردن وبلاگ بود

ولی آلان اصلا براش وقت نمی ذارم آلان حدود یک ماهه که هیچی ننوشتم دارم کمکم به این ننوشتن عادت می کنم

و اصلا خوب نیست

عادت کردن به کرختی و تنبلی اصلا خوب نیست

اینکه خوابم داره زیاد میشه اصلا خوب نیست

نمی دونم چرا اینجوری شدم هرچند خودمم نمی خوام این حالتامو باور کنم چون همین باور دیگه ته مونده انرژیمو ازم می گیره

خیلی لطف کردن به وبلاگمون اومدن و نظر دادن ولی من حتی نتونستم برم و ازشون تشکر کنم

خدایا من چمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

باید تا دیر نشده یه تصمیم جدی بگیرم و خودمو از این حالت بکشم بیرون

نباید بذارم تو این باتلاق افسردگی و بی حالی فرو برم

داریم با حسام برنامه هامون رو پیش می بریم

فعلا که همه چی خوب بوده و مخالفتی سر راهمون نبوده

با بابا هم صحبت کردم راهنماییم کرد و گفت که همیشه کمکم می کنه

حسام هم داره همه ی تلاششو می کنه و حسابی درس می خونه

داره برای آوردن رتبه تک رقمی می خونه

احتمالا تنها کسی که این وسط گیج منم

فردا هم شب یلداست

شبی که من واقعا عاشقشم ولی چرا شور و شوقی ندارم؟

یکی بیاد منو دعوا کنه تو رو خدااااااااااااااا

دلم می خواد با خودم عهد کنم و حالمو عوض کنم

می خوام تصمیم بگیرم که نذارم تحت هیچ شرایطی این حال لعنتی بیاد سراغم

به قول بابام بهترین روزای زندگی من الانه که مسئولیت کمی دارم

و واقعا ناشکریه که با این حس و حال خرابش کنم

فکر کنم باید شروع کنم

یه درس بزرگ هم این چند روز گرفتم

زندگی همین امروزه!!!!

قدرشو بدونم

به قول قیصر امین پور:

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

اي دريغ و و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!


پ.ن. قالب رو دوباره عوض کردم از رنگ مشکی زیاد خوشم نمی یاد ولی عاشق بنفشم

فقط برای بنفشش اینو گذاشتم

آیا قشنگ است؟


یکشنبه 29 آذر1388  توسط بادوم  |

 

I love my LIFE

چقدر تند تند داره روزا می گذره

انگار همین دیروز بود که تازه دانشگاها باز شده بود

داشتم کارتون آپ رو می دیدم واقعا قشنگه به نظرم بعد از وال ای یکی از قشنگترین کارتون هاست

هزار بار تیکه اول کارتون رو دیدم ( زندگی عاشقانه یعنی همین )

ذهنم پیوستگی نداره و این رو نوشته هامم اثر کرده از هر تیکه ای یه چیزی می گم برای نوشتن هر چیزیم کلی فکر می کنم

نمی دونم از مشغلی فکریه یا از خستگی

همین یک ساعت پیش که با حسام حرف می زدم بش گفتم که واقعا خیلی کارامون زیاد شده و درسا هم سنگینه

خیلی بم امید میده و شارژم میکه اگه حسام نبود مطمئنا اینقدر تلاش نمی کردم ولی کنارش همه تلاش ها معنی پیدا می کنه

نمی دونم چرا نوشتن امروز اینقدر برام سخت شده

از یه طرف خیلی مشتاقم که ثانیه به ثانیه این روزا رو ثبت کنم و از طرفی انگار مغزم با من یاری نمی کنه

از هر اتفاقی تیکه ای به ذهنم میاد و بدون اینکه بدونم چطور و کجا بنویمش از ذهنم می پره

مشاوره رفتن

کنکور ارشد

روش تدریس

کافه فرانسه و انقلاب

دانشگاه

ازدواج ...

امروز هم دوباره سعی کردم با بابا حرف بزنم ولی انگار وقتی می خوام حرف بزنم زبونم قفل میشه ، نمی دونم باید از کجا و چی باید بگم

اونم خیلی سعی می کنه که من صحبت کنم اما به خاطر تجربه های صحبتام با مامان همش می ترسم نمی دونم باید چی بگم که موضوع بچه گانه به نظر نیاد و مقابلش جبهه گرفته نشه

باید یه برنامه ریزی بکنم برای سه ماه که جمع بندی درسام رو هم توش قرار بدم

چون درسام هم عین حرفای الانم تو ذهنم پراکندست

باید شروع کنم .....


یکشنبه 24 آبان1388  توسط بادوم  |

 

شنبه 9/8/88 مشاوره

امروز بالاخره رفتیم مشاوره ازدواج

البته حسام یه جلسه قبل رفته بود و تقریبا همه چیز رو برای مشاور تعریف کرده بود

البته من اصلا حس مفید بودن جلسه رو نداشتم چون اولا حس کردم مشاوره یه جورایی منفی بینه و دوما اینکه اصلا راهنمایی کاملی نمی کرد

مثلا می گفت باید شروع کنید از حالا ریز ریز به خانواده هاتون بگید ولی اصلا نگفت چه طوری؟ چی بگیم؟

بعدا گفت شما از هم شناخت خوبی دارید و دیگه بعد از دو سال نیم آشناییتون بحثی برای مشاوره ازدواج نمی مونه!

خلاصه زیاد چیز جالبی نبود فعلا دوباره وقت گرفتیم برای مشاوره فردی

تا ببینیم چی پیش میاد

بعد از مشاوره هم با حسام رفتیم دنبال کاپشن

پیاده از خیابون بهشتی رفتیم ولیعصر و همین جوری پیاده رفتیم تا پلاسکو

البته اولش من می خواستم برا حسامی پلیور بگیرم که قسمت این بود که کاپشن بگیریم

خودش خیلی خوشش آمد منم هم از کاپشن و هم از رضایت حسام خوشحالم

عزیزدلم مبارکت باشه


سانیا جان چند روزه هی می خوام بیام وبلاگت و برات نظر بذارم ولی وبلاگت باز نمی شه


شنبه 9 آبان1388  توسط بادوم  |

 


لطفا آهنگ پایین رو پلی کنید

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من

چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز

بر من افتد، چه عذابی و ستمی ست؟

دردم این نیست ولی....

دردم اینست که من بی تو دگر

از همه دورم و بی خویشتنم

تا جنون فاصله ای نیست، ازینجا که منم

مگرم سوی تو راهی باشد

چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو؟


 

خاطرات دانشگاه
خاطرات عشقولانه
ماجرای عشق فندقی و بادوم
نامه هام به عشق نازم

 

بادوم
فندقی